تبلیغات
Kholase
 
خدا کند که بیاید

آیا می شود، خدا کند که نشود، که او هم برود؟

نوشته شده توسط :Sayyed Mahdi Amirvaghefi
شنبه بیست و نهم مرداد 1390-01:44 بعد از ظهر

دیشب نمی دانم چه کشیدی؟

اما ما را که از دیشب تا به الآن در حول و ناگواری یتیمی گذاشته ای. چی شد؟

ندانم که آیا انتهای این راه و این روز امید است یا  ...

شاید ؟ نه زبانت را بر دهان آرام گیر، اما شاید؟

اما پدر جان شما را چرا اینگونه ... ؟

مادرم را به آن صورت؟

تهدمت ولله ارکان الهدی

این چه جمله ایست که فقط ملائک آنرا درک می کنند. مولایم ! دلم را زلال کن.



شعر رهبر انقلاب تقدیم به امام زمان (عج)

نوشته شده توسط :Sayyed Mahdi Amirvaghefi
یکشنبه بیست و ششم تیر 1390-09:25 بعد از ظهر

دل را ز بی خودی سر از خود رمیدن است
جان را هوای از قفس تن پریدن است

از بیم مرگ نیست كه سرداده ام فغان
بانگ جرس زشوق به منزل رسیدن است

دستم نمی رسد كه دل از سینه بركنم
باری علاج شكر گریبان دریدن است

شامم سیه تر است ز گیسوی سركشت
خورشید من برآی كه وقت دمیدن است

سوی تو این خلاصه گلزار زندگی
مرغ نگه در آرزوی پركشیدن است

بگرفت آب و رنگ زفیض حضور تو
هرگل دراین چمن كه سزاوار دیدن است

با اهل درد شرح غم خود نمی كنم
تقدیر قصه دل من ناشنیدن است

آن را كه لب به دام هوس گشت آشنا
روزی (امین) سزا لب حسرت گزیدن است

 



تمام حرف دلم را در این مجال زدم

نوشته شده توسط :Sayyed Mahdi Amirvaghefi
سه شنبه بیست و یکم تیر 1390-06:15 بعد از ظهر

در آسمان غزل عاشقانه بال زدم

به شوق دیدنتان پرسه در خیال زدم

در انزوای خودم با تو عالمی دارم

به لطف قول وغزل قید قیل و قال زدم

کتاب حافظم از دست من کلافه شدست

چقدر آمدنت را چقدر فال زدم

غرور کاذب مهتاب ناگزیر شکست

همان شبی که برایش تورا مثال زدم

غزال من غزلم، محو خط و خال تو شد

چه شاعرانه بدون خطا به خال زدم

به قدر یک مژه بر هم زدن تورا دیدم

تمام حرف دلم را در این مجال زدم...



ای امام چهارم دنیا

نوشته شده توسط :Sayyed Mahdi Amirvaghefi
چهارشنبه پانزدهم تیر 1390-10:38 بعد از ظهر

ما همان یا کریم بام شما

جبرئیل قدیم بام شما

صبح روز نخست خواندمتان

چقدر آشناست نام شما

صبح روز ازل حوالی نور

سجده کردیم بر کدام شما؟

من حلالم بود حلال شما

من حرامم بود حرام شما

چهارده قرن دست هیچ کسی

دل ندادم به احترام شما

به شما معدن کرم گفتند

و به ما سائل حرم گفتند

-----

پر من بال و بال من پر شد

پر و بالی زدم کبوتر شد

به نفس های حضرت سجاد

حالمان خوب بود و بهتر شد

سحر پنجم عبادت بود

کوچه های خدا معطر شد

مردی از سمت ابرهای دعا

آمد و خشکی دلم تر شد

آمد و با خودش کتاب آورد

او امام آمد و پیمبر شد

-----

مردی از سمت آفتاب آمد

با مفاتیح مستجاب آمد

آمده تا مرا تکان بدهد

چشم گریان به این و آن بدهد

آمده روی پشت بام سحر

با صدای خدا اذان بدهد

بشکند میله قفس را تا

بالها را به آسمان بدهد

با خودش مصحف نور آورده

تا خدا را به ما نشان بدهد

به نگاهش دخیل می بندیم

تا مناجات یادمان بده

ای مسیر سبز نجات

بر مناجات کردنت صلوات

ای مناجات و ای نسیم دعا

راه نزدیک ما به سمت خدا

ای که دریا کنار تو قطره

قطره با یک نگاه تو دریا

نذر سجاده قدیمی توست

چهارمین رکعت نوافل ما

ای امام علی دوم من

ای امام چهارم دنیا

مرد شب زنده دار سجاده

مرد محراب التماس دعا

از تو بوی نماز می آید

بوی راز و نیاز می آید

مادرت آفتاب حجب و حیاست

شرف الشمس سید الشهداست

مایه آبروی ایران است

افتخارم همیشه ام به شماست

از تو و مادر تو این دل ما

عاشق خانواده زهراست

یک سفر پیش ما نمی آیی

سفر مادری تو اینجاست

تو عجم زاده ای تو فامیلی

پس حرم سازی ات به گردن ماست

تو در این سرزمین گلکاری

به خدا حق آب و گل داری

آفتابی که حق کشیده تویی

جلوه ای که کسی ندیده تویی

با ظرافت ، خدای عز و جل

بی نظیری که آفریده تویی

آنکه با کفه تولایش

پای میزانمان کشیده تویی

شب اسیر هزار رکعت تو

به خدایت قسم پدیده تویی

نخلهای بلند نخلستان

بارش رحمتی که دیده تویی

با دعای غلام دارد ...

آسمان مدینه می بارد



سوم شعبان

نوشته شده توسط :Sayyed Mahdi Amirvaghefi
دوشنبه سیزدهم تیر 1390-11:45 بعد از ظهر

اى آن كه أقدم از همه، ما سوى توئى

محرم به خلوت حرم كبریا توئى

ذات تو گر نبود، ز هستى نشان نبود

مقصود حقّ ز هستى هر ماسوا توئى

اى مظهر خدا، تو خدا نیستى ولى

أندر محیط علمِ خدا ناخدا توئى

تا وصف طلعت تو شنیدم، به خویشتن

گفتم كه معنى قسم والضُّحى توئى

واجب ولاى تو به همه أولیا بود

باب النّجات سلسله أنبیا توئى

هم جسم مصطفائى و هم روح مصطفى

مِرآت و مظهر علىّ مرتضا توئى

نور دو چشم و زاده زهرائى ، اى حسین

یكتا برادر حسن مجتبى توئى

وصف صفات ذات تو، برتر ز فهم ماست

مدح تو بس ، كه خامس آل عبا توئى

مخصوص رتبه لقب لافتى علىّ است

بعد از علىّ فتى پسر لافتى توئى

غیر تو كَسْ نگشته مشرّف به این شرف

این فخر بس تو را كه شه كربلا توئى

روز جزا به ذاكر عاصى شفیع باش

از بهر آن كه شافع روز جزا توئى



بلبل باغ ولایت

نوشته شده توسط :Sayyed Mahdi Amirvaghefi
سه شنبه هفتم تیر 1390-07:51 قبل از ظهر

یوسف زهرا به زندان بلا افتاده بود

در كف هارون دون مرد خدا افتاده بود

روى خاك تیره جسمش آب شد مانند شمع

كز غمش آتش بجان ما سوى افتاده بود

گه به بغداد و گهى در بصره زندانى شده

گاه در تبعید دور از اقربا افتاده بود

آن فروزان مشعل آزادى و عدل و شرف

سالهاى سال در ظلمت سرا افتاده بود

شد بهار دین خزان آن دم كه در گنج قفس

بلبل باغ ولایت از نوا افتاده بود

چاه زندان جایگاه یوسف زهرا نبود

شیر حق در بند روباه دغا افتاده بود

(حافظى) با دست ظلم اهل باطل با رها

دهر و حق گوشه ى زندان ز پا افتاده بود



گریستن دختر در غم پدر

نوشته شده توسط :Sayyed Mahdi Amirvaghefi
دوشنبه ششم تیر 1390-07:03 قبل از ظهر

چشم گردون در عزای موسى جعفر گریست

دیده ی خورشید بر آن ماه خوش منظر گریست

گر چه او پروانه ی حق بود اما همچو شمع

در مناجاتش ز هجر دوست پا تا سر گریست

ژرف زندان بهر او معراج قرب دوست بود

عاشق صادق ز هجران رخ دلبر گریست

گه به یاد مادرش زهرا فغان از دل كشید

گاه بر مظلومی شیر خدا حیدر گریست

او كه خود مظلوم و در بند ستمگر بود اسیر

بر غریبی شهید كربلا یك ‏سر گریست

دیده ی عشاق از داغ امام عاشقان

در دل صحرای غم یك آسمان اختر گریست

حضرت معصومه زین ماتم فغان از دل كشید

در مدینه از غم مرگ پدر دختر گریست

در عزای ناخدای فلك تسلیم و رضا

پور دلبندش رضا در موج غم گوهر گریست



نقطه سر خط

نوشته شده توسط :Sayyed Mahdi Amirvaghefi
چهارشنبه یکم تیر 1390-11:17 قبل از ظهر

نقطه دیگه خسته شده بود، پس رفت و رفت تا شد یه خط...
-
آقای قصه‌گو!
-
کی بود صدا زد؟!
-
منم خط؟! میخوام خودم داستان را بازگو کنم.
-
خب بفرما!
آره من شدم خط ، آدمی دوست داشتنی مثل خودت چند تا شاخه به هم اضافه کرد و شدم یک درخت. معلم ریاضی جای عدد یک من را محاسبه كرد . پادشاه مغروری هم خط را به مرز تبدیل کرد...
-
چه بد!
دیگه کلافه شدم و سه بار به این طرف و آن طرف افتادم و شدم مثلث! سرعتم زیاد شده بود! دویدم و دویدم... از دوچرخه و ماشین هم جلو زدم حتی هواپیما!
-
این یکی خالی‌بندی بود، نه؟!
ای بگی نگی... یه قصه‌ست مثل قصه‌های جن و پری! ولی بازم خسته شدم و به یک طرف دیگر هم افتادم تا شدم مربع! خیلی سنگین شدم، سنگینِ سنگین. سرعتم خیلی کم شد. تنبلِ تنبلا شده بودم و لنگ ظهر از خواب، بیدار می‌پریدم.
-
آدم تنبل حداقل ضرری به کسی نمی‌زند!
اَه اَه... اَه... بد بود خیلی بد! عصبانی شدم و چهارتا گوشه خودم را برش زدم. شدم هشت ضلعی. تق و تق و تق راه می رفتم، اینقدر تق‌و تق کردم و رفتم تا گوشه‌هایم صاف شد، گرد گرد شدم.
حالا دارم قل می‌خورم، ناجورم دارم قل می‌خورم... شدم یک گوله بزرگ برف و دارم می‌رم خونه خاله... راستی خونه خاله کدوم وره؟



هم نوعی

نوشته شده توسط :Sayyed Mahdi Amirvaghefi
سه شنبه سی و یکم خرداد 1390-06:15 بعد از ظهر

دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد :اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت را بفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم"دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت:یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا...و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه و افتاد و گفت: نه... خدا نکنه...اصلآ کفش نمی خوام .



بلیط قطار

نوشته شده توسط :Sayyed Mahdi Amirvaghefi
سه شنبه سی و یکم خرداد 1390-12:41 بعد از ظهر

یکبار اینشتین از پرینستون با قطار در سفر بود که مسئول کنترل بلیط به کوپه او آمد. وقتی او به اینشتین رسید ، انیشتین بدنبال بلیط جیب جلیقه اشرا جستجو کرد ولی نتوانست آنرا پیدا کند. سپس در جیب شلوار خود جستجو کرد ولی باز هم بلیط را پیدا نکرد. سپس در کیف خود را نگاه کرد ولی بازهم نتوانست آنرا پیدا کند.بعد از آن او صندلی کنار خودش را جستجو کرد ولی بازهم بلیطش را پیدا نکرد.

مسئول بلیط گفت : دکتر اینشتین ، من می دانم که شما که هستید . همه ما به خوبی شما را میشناسیم و من مطمئن هستم که شما بلیط خریده اید، نگران نباشید. و سپس رفت. در حال خارج شدن متوجه شد که فیزیکدان بزرگ دست خود را به پایین صندلی برده و هنوز در حال جستجوست.

مسئول قطار با عجله برگشت و گفت : ” دکتر انیشتین ، دکتر انشتین ، نگران نباش ، من می دانم که شما بلیط داشته اید، مسئله ای نیست. شما بلیط نیاز ندارید. من مطمئن هستم که شما یک بلیط خریده اید.”

اینشتین به او نگاه کرد و گفت : مرد جوان ، من هم می دانم که چه کسی هستم. چیزی که من نمی دانم این است که من کجا می روم!!!





درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox