تبلیغات |
خدا کند که بیاید
آیا می شود، خدا کند که نشود، که او هم برود؟
دیشب نمی دانم چه کشیدی؟ اما ما را که از دیشب تا به الآن در حول و ناگواری یتیمی گذاشته ای. چی شد؟ ندانم که آیا انتهای این راه و این روز امید است یا ... شاید ؟ نه زبانت را بر دهان آرام گیر، اما شاید؟ اما پدر جان شما را چرا اینگونه ... ؟ مادرم را به آن صورت؟ تهدمت ولله ارکان الهدی این چه جمله ایست که فقط ملائک آنرا درک می کنند. مولایم ! دلم را زلال کن.
نوع مطلب :دلنوشت
شعر رهبر انقلاب تقدیم به امام زمان (عج)
دل را ز بی خودی سر از خود رمیدن است
نوع مطلب :خلاصه
تمام حرف دلم را در این مجال زدم
در آسمان غزل عاشقانه بال زدم به شوق دیدنتان پرسه در خیال زدم در انزوای خودم با تو عالمی دارم به لطف قول وغزل قید قیل و قال زدم کتاب حافظم از دست من کلافه شدست چقدر آمدنت را چقدر فال زدم غرور کاذب مهتاب ناگزیر شکست همان شبی که برایش تورا مثال زدم غزال من غزلم، محو خط و خال تو شد چه شاعرانه بدون خطا به خال زدم به قدر یک مژه بر هم زدن تورا دیدم تمام حرف دلم را در این مجال زدم...
نوع مطلب :دلنوشت
ای امام چهارم دنیا
ما همان یا کریم بام شما جبرئیل قدیم بام شما صبح روز نخست خواندمتان چقدر آشناست نام شما صبح روز ازل حوالی نور سجده کردیم بر کدام شما؟ من حلالم بود حلال شما من حرامم بود حرام شما چهارده قرن دست هیچ کسی دل ندادم به احترام شما به شما معدن کرم گفتند و به ما سائل حرم گفتند ----- پر من بال و بال من پر شد پر و بالی زدم کبوتر شد به نفس های حضرت سجاد حالمان خوب بود و بهتر شد سحر پنجم عبادت بود کوچه های خدا معطر شد مردی از سمت ابرهای دعا آمد و خشکی دلم تر شد آمد و با خودش کتاب آورد او امام آمد و پیمبر شد ----- با مفاتیح مستجاب آمد آمده تا مرا تکان بدهد چشم گریان به این و آن بدهد آمده روی پشت بام سحر با صدای خدا اذان بدهد بشکند میله قفس را تا بالها را به آسمان بدهد با خودش مصحف نور آورده تا خدا را به ما نشان بدهد به نگاهش دخیل می بندیم تا مناجات یادمان بده ای مسیر سبز نجات بر مناجات کردنت صلوات ای مناجات و ای نسیم دعا راه نزدیک ما به سمت خدا ای که دریا کنار تو قطره قطره با یک نگاه تو دریا نذر سجاده قدیمی توست چهارمین رکعت نوافل ما ای امام علی دوم من ای امام چهارم دنیا مرد شب زنده دار سجاده مرد محراب التماس دعا بوی راز و نیاز می آید مادرت آفتاب حجب و حیاست شرف الشمس سید الشهداست مایه آبروی ایران است افتخارم همیشه ام به شماست از تو و مادر تو این دل ما عاشق خانواده زهراست یک سفر پیش ما نمی آیی سفر مادری تو اینجاست تو عجم زاده ای تو فامیلی پس حرم سازی ات به گردن ماست تو در این سرزمین گلکاری به خدا حق آب و گل داری آفتابی که حق کشیده تویی جلوه ای که کسی ندیده تویی با ظرافت ، خدای عز و جل بی نظیری که آفریده تویی آنکه با کفه تولایش پای میزانمان کشیده تویی شب اسیر هزار رکعت تو به خدایت قسم پدیده تویی نخلهای بلند نخلستان بارش رحمتی که دیده تویی با دعای غلام دارد ... آسمان مدینه می بارد
نوع مطلب :دلنوشت
سوم شعبان
اى آن كه أقدم از همه، ما سوى توئى محرم به خلوت حرم كبریا توئى ذات تو گر نبود، ز هستى نشان نبود مقصود حقّ ز هستى هر ماسوا توئى اى مظهر خدا، تو خدا نیستى ولى أندر محیط علمِ خدا ناخدا توئى تا وصف طلعت تو شنیدم، به خویشتن گفتم كه معنى قسم والضُّحى توئى واجب ولاى تو به همه أولیا بود باب النّجات سلسله أنبیا توئى هم جسم مصطفائى و هم روح مصطفى مِرآت و مظهر علىّ مرتضا توئى نور دو چشم و زاده زهرائى ، اى حسین یكتا برادر حسن مجتبى توئى وصف صفات ذات تو، برتر ز فهم ماست مدح تو بس ، كه خامس آل عبا توئى مخصوص رتبه لقب لافتى علىّ است بعد از علىّ فتى پسر لافتى توئى غیر تو كَسْ نگشته مشرّف به این شرف این فخر بس تو را كه شه كربلا توئى روز جزا به ذاكر عاصى شفیع باش از بهر آن كه شافع روز جزا توئى
نوع مطلب :دلنوشت
بلبل باغ ولایت
یوسف زهرا به زندان بلا افتاده بود در كف هارون دون مرد خدا افتاده بود روى خاك تیره جسمش آب شد مانند شمع كز غمش آتش بجان ما سوى افتاده بود گه به بغداد و گهى در بصره زندانى شده گاه در تبعید دور از اقربا افتاده بود آن فروزان مشعل آزادى و عدل و شرف سالهاى سال در ظلمت سرا افتاده بود شد بهار دین خزان آن دم كه در گنج قفس بلبل باغ ولایت از نوا افتاده بود چاه زندان جایگاه یوسف زهرا نبود شیر حق در بند روباه دغا افتاده بود (حافظى) با دست ظلم اهل باطل با رها دهر و حق گوشه ى زندان ز پا افتاده بود
نوع مطلب :دلنوشت
گریستن دختر در غم پدر
چشم گردون در عزای موسى جعفر گریست دیده ی خورشید بر آن ماه خوش منظر گریست گر چه او پروانه ی حق بود اما همچو شمع در مناجاتش ز هجر دوست پا تا سر گریست ژرف زندان بهر او معراج قرب دوست بود عاشق صادق ز هجران رخ دلبر گریست گه به یاد مادرش زهرا فغان از دل كشید گاه بر مظلومی شیر خدا حیدر گریست او كه خود مظلوم و در بند ستمگر بود اسیر بر غریبی شهید كربلا یك سر گریست دیده ی عشاق از داغ امام عاشقان در دل صحرای غم یك آسمان اختر گریست حضرت معصومه زین ماتم فغان از دل كشید در مدینه از غم مرگ پدر دختر گریست در عزای ناخدای فلك تسلیم و رضا پور دلبندش رضا در موج غم گوهر گریست
نوع مطلب :دلنوشت
نقطه سر خط
نقطه دیگه خسته شده بود، پس رفت و رفت تا شد یه خط...
نوع مطلب :داستان پندآموز
هم نوعی
دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد :اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت را بفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم"دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت:یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا...و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه و افتاد و گفت: نه... خدا نکنه...اصلآ کفش نمی خوام .
نوع مطلب :داستان پندآموز
بلیط قطار
یکبار اینشتین از پرینستون با قطار در سفر بود که مسئول کنترل بلیط به کوپه او آمد. وقتی او به اینشتین رسید ، انیشتین بدنبال بلیط جیب جلیقه اشرا جستجو کرد ولی نتوانست آنرا پیدا کند. سپس در جیب شلوار خود جستجو کرد ولی باز هم بلیط را پیدا نکرد. سپس در کیف خود را نگاه کرد ولی بازهم نتوانست آنرا پیدا کند.بعد از آن او صندلی کنار خودش را جستجو کرد ولی بازهم بلیطش را پیدا نکرد. مسئول بلیط گفت : دکتر اینشتین ، من می دانم که شما که هستید . همه ما به خوبی شما را میشناسیم و من مطمئن هستم که شما بلیط خریده اید، نگران نباشید. و سپس رفت. در حال خارج شدن متوجه شد که فیزیکدان بزرگ دست خود را به پایین صندلی برده و هنوز در حال جستجوست. مسئول قطار با عجله برگشت و گفت : ” دکتر انیشتین ، دکتر انشتین ، نگران نباش ، من می دانم که شما بلیط داشته اید، مسئله ای نیست. شما بلیط نیاز ندارید. من مطمئن هستم که شما یک بلیط خریده اید.” اینشتین به او نگاه کرد و گفت : مرد جوان ، من هم می دانم که چه کسی هستم. چیزی که من نمی دانم این است که من کجا می روم!!!
نوع مطلب :داستان پندآموز
درباره وبلاگ:![]() آرشیو:طبقه بندی:آخرین پستها:پیوندها:پیوندهای روزانه:نویسندگان:ابر برچسبها:آمار وبلاگ:The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox
|