تبلیغات
Kholase - پیرمرد و دختر
 
خدا کند که بیاید

پیرمرد و دختر

نوشته شده توسط :Sayyed Mahdi Amirvaghefi
چهارشنبه شانزدهم تیر 1389-12:05 قبل از ظهر

فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .
پیرمرد از دختر پرسید :
- غمگینی؟
- نه .
- مطمئنی ؟
- نه .
- چرا گریه می کنی ؟
- دوستام منو دوست ندارن .
- چرا ؟
- جون قشنگ نیستم .
- قبلا اینو به تو گفتن ؟
- نه .
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم .
- راست می گی ؟
- از ته قلبم آره
دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد.
چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت !!!





نظرات() 


stevensnslovoutuf.hazblog.com
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1396 11:33 بعد از ظهر
Howdy I am so delighted I found your blog page, I really found you by mistake, while I was researching on Google for something else, Regardless
I am here now and would just like to say kudos for a fantastic post and a all round enjoyable blog (I also love the theme/design), I don't
have time to read it all at the minute but I have
saved it and also included your RSS feeds, so when I
have time I will be back to read a lot more, Please do keep
up the awesome job.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox