تبلیغات
Kholase - دست‌های بخشنده مدینه
 
خدا کند که بیاید

دست‌های بخشنده مدینه

نوشته شده توسط :Sayyed Mahdi Amirvaghefi
جمعه بیست و پنجم تیر 1389-03:01 بعد از ظهر

بابا آن آقایی که می گفتی حتما کمکمان می کند ...؟

صدای دخترش پیچید توی گوشش، نشسته بود روی زانوی مادرش تند و تند پلک می زد و مادر ماهرانه موهای سیاه و بلندش را می بافت.

آره دخترم! می گویند مرد خیلی خوبی است، حتما با دست پر برمی گردم آن وقت هر چه که خواستی برایت می خرم.

وارد بازارچه شد. هیاهوی بازاریان توی گوشهایش پیچید. نگاهی به لباس ها و کفش‌های خاک آلودش انداخت. سر و وضعش درست شبیه بچه‌هایی شده بود که تازه از خاک بازی برگشته‌اند، درست مثل دخترش همیشه وقتی از سر کار برمی‌گشت از سر کوچه دخترش را می‌دید که با سر و رویی خاک‌آلود با بچه‌های دیگر مشغول بازی است. دختر تا پدرش را می دید دست هایش را که پر از خاک بود خالی می کرد و داد می زد: بابا! بابا!

دختر را بغل می کرد و پیشانی کوچکش را می بوسید اما نگران بود نگران این که دخترش بگوید:

بابا! برای ناهارمان چه آوردی؟

- خرما! خرما! خرمای رسیده! خرمای عسلی!

با صدای کلفت مرد خرمافروش به خودش آمد. مرد جلو رفت. سرفه ای کرد و گفت: سلام، خسته نباشی!

خرمافروش یک جفت کفش پاره پوره و خاک آلود رو به روی سینی بزرگ و چوبی خرما می دید.

- خرما! خرما! خرمای شیرین! چقدر بدهم؟

این را گفت و سرش را بلند کرد. مرد را دید که موهای ژولیده اش را زیر دستار پشمی بیرون زده است. چهره اش ناآشنا بود.

خرما می خواهی؟

- نه، دنبال مرد بخشنده این شهر می گردم...

- هان! فهمیدم حسین بن علی! او الان در مسجد است. با نگاه از خرمافروش تشکر کرد و به طرف مسجد به راه افتاد.

تکیه داده بود به ستون وسط مسجد و حسین بن علی را نگاه می کرد که داشت نماز می خواند. چقدر آرزو داشت او را ببیند و حالا او را می دید و منتظر بود تا هر چه زودتر نمازش تمام شود.

با خودش فکر کرد چطور تقاضایش را بگوید، درست مثل بچه های خجالتی شده بود. نگاهش را در مسجد گردانید. مردم در گوشه و کنار مشغول نماز بودند و چند نفری هم دور هم جمع شده بودند و با هم حرف می زدند.

حسین بن علی به سجده رفته بود. نگاهش را روی نقشهای گلیم زیرپایش دواند و شعرش را زیر لب زمزمه کرد. شعر در مدح سخاوت وجود حسین بن علی بود.

شعر را قبل از این که به مدینه بیاید در مدح سخاوتمندترین مرد مدینه سروده بود مردی که کمی آن طرف تر مشغول نماز بود.

- السلام علیکم و رحمة الله و برکاته؛ مرد سریع از جا بلند شد و رفت جلو و سلام کرد.

حسین بن علی جواب سلامش را داد. مرد از شنیدن صدای مهربان او احساس آرامش کرد، قلبش سبک شد و درد سینه اش آرام گرفت. با خیال راحت شعرش را برای حسین بن علی خواند.

حسین بن علی لبخندزنان سرش را به عنوان تحسین تکان می داد.

شعر که تمام شد.

حسین بن علی سرش را به طرف مرد قدبلندی که گوشه مسجد با چند نفر دیگر مشغول گفت و گو بود گردانید: قنبر! قنبر! قنبر از جا بلند شد و به سوی آنها آمد: بله سرورم!

- ای قنبر! آیا چیزی از مال حجازی به جا مانده است؟

قنبر نگاهی به مرد انداخت که با شوق به چهره حسین بن علی خیره شده بود گفت: بله مولایم! چهار هزار دینار! آن را حاضر کن که مردی سزاوارتر از ما به مصرف آن آماده است.

چهره مرد از شادی گل انداخته بود، چهره رنگ پریده و منتظر دخترش آمد جلوی چشمش. توی دلش گفت: دخترم! هر چه بخواهی برایت می خرم! هر چه بخواهی!

حسین بن علی داشت شعر می خواند، شعری در جواب مرد و برای معذرت خواهی از او.

مرد با دقت گوش می کرد. چشم هایش تر شده بود. روی زانوهایش یک لباس بود با یک کیسه کوچک که در آن چهار هزار دینار بود.

شعر که تمام شد صدای گریه او هم بلند شد. قنبر که کنار حسین بن علی نشسته بود با شگفتی به او خیره شد.

حسین بن علی با مهربانی نگاهش کرد و گفت: ای اعرابی! عطای ما را کم شمرده ای که گریه می‌کنی؟! مرد با آستین های گشاد لباسش اشک هایش را که از روی گونه هایش سر خورده بود و ریخته بود روی ریشهای بلندش پاک کرد و گفت: از برای این گریه می کنم که دستی با این همه جود و سخاوت چگونه زیر خاک خواهد رفت؟ این را گفت و دوباره گریه اش گرفت. کسانی که گوشه و کنار مسجد نشسته بودند با تعجب به او نگاه می کردند.

 

"محدثه رضایی"





نظرات() 


http://caraullery.hatenablog.com/entry/2015/06/22/164602
چهارشنبه هجدهم مرداد 1396 05:00 بعد از ظهر
I love it whenever people get together and share ideas.
Great site, continue the good work!
BHW
پنجشنبه سی و یکم فروردین 1396 08:29 بعد از ظهر
Its like you read my mind! You appear to know so much about this, like you wrote the book in it or something.
I think that you can do with some pics to
drive the message home a little bit, but other than that, this
is magnificent blog. A fantastic read. I will certainly be back.
BHW
پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1396 02:08 قبل از ظهر
This website was... how do you say it? Relevant!! Finally I have found something that helped me.
Thanks!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


نویسندگان:


ابر برچسبها:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ:







The Theme Being Used Is MihanBlog Created By ThemeBox